جمشید چگونه به جنگ رفت؟

نویسنده:فایزه جمشید ۲۷ سرطان ۱۴۰۰

 

یکی از سربازان و جوانان جنگجو احمدضیا جمشید است. سه سال پیش، زمانی که صنف یازدهم مکتب بود، گردش روزگار با مرگ پدرش، نخستین آزمون زنده‌گی را از وی گرفت.

جمشیدِ نوزده‌ساله، فقط یک‌سال دیگر می‌تواند در کنار پیش‌بردآموزه‌ها خانواده را از نگاه اقتصادی تمویل و مدیریت کند؛ دیگر پس‌انداز پدر هم تمام شده است و جمشید ناچار می‌شود به درس و تحصیل وداع کند. جای قلم داس بردارد و روی زمینِ پدر، به دهقانی بپردازد. یک سال و اندی بدین منوال می‌گذرد که دومین آزمون زنده‌گی به سراغش می‌آید. مادر برای اینکه جمشید در کورۀ زنده‌گی شمشیرِ آبدیده شود برایش زن می‌گیرد. جمشید فقط شش ماه در کنار همسرش می‌ماند.

از رسانه‌ها می‌شنود که طالبان برای حاکم نشدن صلح بهانه‌تراشی می‌کنند. به آتش‌بس تن نمی‌دهند، حملات شان را در مرکز و ولایات، تشدید می‌بخشند و از کشتارِ مردم بی‌گناه دست نمی‌کشند. این‌جاست که برای پاسخ به سومین آزمون زنده‌گی از بغلان به کابل می‌آید. شامل اکادمی پولیس می‌شود، شب‌ها که به خواب می‌رود خیالاتی می‌شود خود رادر بلندترین ستیغ‌های کامروایی می‌بیند. جمشید در اکادمی پولیس، ماه‌ها تمرین نظامی می‌کند، اساسات جنگ را بلد می‌شود و بزرگ‌ترین آرزویش این است که روزی فارغ شود و به خط نخست نبرد برود و سینۀ دشمن را بشکافد و با دیگر هم‌رزمانش کشور را از لوث دشمن، پاک کند. این آرزوی جمشید نافرجام می‌ماند زیرا به‌خاطر شیوع ویروس کرونا سایر نهادهای آموزشی و تحصیلی برای دو هفته قرنطینه می‌شود و این قرنطینه، تمامی ندارد.

جمشید ناقرار است. ماه‌ها در کابل ماندگار می‌شود. خبرهای سقوط یا واگذاری ولسوالی‌ها تکانش می‌دهد. هر ولسوالی که سقوط می‌کند جمشید هم گویا سقوط کرده است. دیگر مصمم می‌شود که برای نجات یکی از ولسوالی‌ها باید برای یک سفر طولانی‌مدت، آماده شود. هنوز مکان مورد نظر خود را انتخاب نکرده است که خبر ناگواری می‌شنود. این‌بار این خبر را می‌شنود که ولسوالی خوستِ فرنگ، یعنی زادگاه احمدضیا جمشید به دستِ طالبان افتاده است. دیگر درنگ را لازم نمی‌بیند، خونش به‌جوش می‌آید و با قبول آسیب‌های دشمن، مسیر کابل بغلان را می‌پیماید.

جمشید اکنون ۲۱ سال دارد، در اوج جوانی و غرور! پیش از اینکه کابل را به‌قصد بغلان ترک کند برایش گفتند که جنگ، هنوز هم برای تو زود است. تو باید بیش‌تر با تاکتیک‌های جنگی آشنا شوی! باید از این سفر منصرف شوی، ولی جمشید پاسخ می‌دهد که دشمن زادگاه من را تصرف کرده و من این‌جا بنشینم که بیشتر آزموده شوم و تاکتیک جنگی بیاموزم؟ می‌روم هرچه خدا خواست همان خواهد شد. می‌روم تا بقیه تاکتیک‌های جنگی را به گونۀ عملی فراگیرم! ننگ بر من باد که مردمم در اسارت باشند.

جمشید تصمیم دارد که در ولسوالی خوست فرنگ ولایت بغلان با خیزش‌های مردمی یک‌جا شود. می‌خواهد پس از نجات این ولسوالی، با دیگر دوستانش به‌سوی دیگر ولسوالی‌ها بروند. همین‌گونه برزمند و برای دشمن حتا مجال نفس‌کشیدن را ندهند. سرانجام جمشید پای پیاده از راه‌های فرعی خود را به قریۀ خودش (پوزۀ ریگ) می‌رساند. چندتن ازجوانان هم‌سن‌وسال دیگر هم در انتظار جمشید هستند و به آنها می‌گوید که بزرگ‌ترین ثروت برای ما آزادی است. ما می‌رزمیم اگر زنده ماندیم که بازهم می‌رزمیم تا آزادی تمام افغانستان، و اگر شهید شدیم چه زیباتر از مرگ باافتخار!

سرانجام چهارمین و واپسین آزمون زنده‌گی جمشید فرامی‌رسد. وی به خط نبرد می‌رود. نفیر مسلسل‌ها برایش آشنایی چندانی ندارد؛ ولی با آن‌هم نمی‌ترسد. سینۀ دشمن را می‌شگافد و با دیگر هم‌رزمانشبه‌پیش می‌روند. روزها پیکار می‌کنند و چندین دهکده را تصرف می‌کنند. این جوانان، تا اکنون خیلی عالی به‌پیشرفته‌اند و با هر پیش روی، آرامش را برای مردم خود ارمغان می‌آورند؛ ولی از فتنۀناجوان‌مردانۀ دشمن بی‌خبر هستند.

شمارِ زیادی از طالبان، بر فرازِ کوهی پنهان‌شده‌اند. پس از این‌که آن روستا تصفیه می‌شود همین‌که جمشید و دیگر همکارانش به سمت قریۀ دیگری یورش می‌برند؛ طالبان از عقب و از فرازِ کوه حمله می‌کنند. تفنگ‌ها دوباره جیغ می‌کشند ولی می‌مانند که به سمت جلو شلیک کنند ویا هم عقب؟ این تعارض لحظه‌ای شلیک‌هایشان را بی‌هدف می‌سازد؛ دیگر زمان برای عقب نشینی و یا هم پیش روی ندارند.

شلیک مسلسل‌ها ادامه دارد و در این میان، تک‌تیرانداز دشمن، از فاصلۀ نه‌چندان دور، دقیقاً پشتِ کلۀ جمشید را نشانه گرفته است. تک‌تیرانداز، ماشه را می‌کشد و شلیک می‌کند. گلوله از میلۀ تفنگ فضا را می‌شگافد. جمشید سوزشی را در وجودش احساس می‌کند و می‌افتد؛ چشمانش به آسمان راه می‌کشد. همسرش را می‌بیند که هنوز دستانش بوی حنا می‌دهد و برایش لبخند می‌زند. در میانِ هاله‌ای از نور، آدم‌های نورانی گلوگون کفنی را می‌بیند که به استقبالش می‌آیند. جنگ ادامه دارد…

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.