برخی پناهجویان از آلمان به کشورهای‌شان برمی‌گردند

گزارشگر:شنبه 17 دلو 1394 ۱۶ دلو ۱۳۹۴

mandegar-3قصه های زیادی در مورد پناهجویانی شنیده می شود که به آلمان آمده اند، اما در مورد انسان هایی که به عنوان پناهجو آمده و اکنون دوباره به وطن شان بر می گردند کمتر صحبت می شود. وسام سوریایی یکی از آنها است.
وسام فراشی هنگامی که اتاقش را ترک می کند در را نمی بندد. او ۳۸ سال دارد و از ۲۰ ماه به این سو در آلمان زندگی کرده است. بسیاری از این مدت را او در هوفلهوف، شهر کوچکی در وستفالن شرقی سپری کرده است. او نتوانست چیزی را که آرزو داشت در آلمان به دست آورد؛ یعنی کار بیابد، هر کاری که باشد. او در کشورش یک مهندس بود که مستقلانه کار می کرد.
به گزارش دویچه وله، وسام می گوید: «من در آلمان به دفتر کار می رفتم، به مرکز کاریابی می رفتم، به همه جا می رفتم، چانسی وجود نداشت. من می خواستم کار کنم ولو هر نوع باشد، اما کاری پیدا نمی شد. یک سال و ده ماه بیکار بودم، این امر اعصاب را خراب می کند. من مریض شدم».
وسام فراشی در آلمان احساس محرومیت می کرد. یعنی فکر می نمود که به معنی دقیق کلمه در نظر گرفته نمی شود. او این جا مدت طولانی انتظار کشید تا در مورد درخواست پناهندگی اش تصمیم گرفته شود و بعداً کار پیدا کند. او در یک ساختمان رهایشی زندگی می کرد که بیشتر ساکنان آن پناهجویان و کمتر آلمانی ها می باشند. وسام می افزاید: «من این جا تنهایم. هیچ همکار آلمانی ندارم. هیچ دوستی ندارم. من برای کاریابی باید با آدم های خوبی تماس می گرفتم. من کسی را نیافتم که بخواهد به من کمک کند. هیچ کس را نیافتم».
مسلماً در هوفلهوف کسانی وجود دارند که می خواهند به پناهجویان کمک کنند. آن ها می گویند که بسیاری پروای کار کردن را ندارند، برخی الکول می نوشند و برخی به تفریح و ساعت تیری می پردازند؛ وسام فراشی علیه آنچه قرار دارد که ما آن را «فرهنگ خوش آمدید» گفتن می خوانیم.
وسام فراشی در این زمینه می گوید: «همه پناهجویانی که اینجا می آیند فکر می کنند که آلمان بهشت است. آن ها فکر می کنند که آلمان یک اندازه کمک می کند؛ اما همه اش دروغ است، دروغ، دروغ».
در آخرین روز، لازم نبود وسام اسبابش را جمع کند. او اسباب سفر زیادی ندارد. فقط لباس جانش، یک مقدار کلچه برای خوردن در راه و اسناد و تکت برگشت به لبنان را دارد تا در آنجا به خانواده اش بپیوند.
وسام وقتی به سوی میدان هوایی می رود اضافه می کند: «اکنون به فرانکفورت می روم. ساعت ۶ بعدازظهر از فرانکفورت به استانبول و از آنجا به بیروت می روم. تشکر از آلمان. دو سالم گم شد».
او در حالی که می خواهد به بس سوار شود تا به میدان هوایی فرانکفورت برود، می گوید که در حافظه اش چیزی نمانده است، همه را با پنسل پاک، پاک کرده است. دیگر وضع جنگ داخلی در قریه زادگاهش بسیار خراب نیست.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.