دنیــای «قشنـگ نو» تـرامپ

دو شنبه 1 قوس 1395/

نویسنده: نینا خروشچف
منبع: پراجکت سیندیکیت
مترجم: روزبه آرش/
“آنچه دوست داریم ما را نابود می کند.” این پیش بینی آلدوس هاکسلی در سال ۱۹۳۲ بود. در رمان «دنیای قشنگ نو» او یک نژاد انسانی را توصیف می‌کند که تا سال ۲۵۴۰ در دنیایی از جهل نابود شده است، شهوت برای سرگرمی‌های ثابت، تسلط فن آوری و طوفانی از کالاهای مادی. با انتخاب mandegar-3اخیر دونالد ترامپ به عنوان رییس جمهور ایالات متحده به نظر می رسد که پیش بینی هاکسلی بیش از ۵۰۰ سال از برنامه جلوتر بوده است.
فرهنگ عمومی امریکا مدت‌های طولانی است که به دور از تفکر روشنفکری زیسته است. شعارهایی وابسته به مساوات طلبی و اقتصاد آزاد، به عنوان پیش شرطی برای خلاقیت نامحدود و سرمایه داری لجام گسیخته سر داده می شوند. آنچه که هر کسی برای حرکت رو به جلو نیاز دارد جرات و پشتکار است.
زمانی این پیشنهادی جذاب برای کشورهایی مانند اتحاد جماهیر شوروی بود که به شکلی دقیق در رمان پادآرمان شهرگونه جورج اورول به نام «۱۹۸۴» تصویر شده است. در جایی که کنترل دولتی تمام خلاقیت های فرهنگی را زیرزمینی می کند، روح و خلاقیت امریکایی به نظر به مانند تجسم یک رویا به نظر می رسد.
اما در جهانی مانند جهان اورول، فشارهای سیاسی و جنبش مخالفی که که در درون سیستم در حال رشد است، در نهایت اتحاد به سمت فروپاشی جماهیر شوروی حرکت می کند. وقتی مردم با سرگرمی های فراوان و بی فکرانه و انبوهی از چیزهای پریشان توجهشان پرت می شود، به مرور مقاومت خود را از دست می دهند. در نهایت آن ها از فقدان دانش و مهارت رنج برده و نمی توانند آن سبک از زندگی را رد کنند، حتی اگر بخواهند. به عبارت دیگر، در جهان شوروی سابق ممکن بود امیدی در شهروندان، برای ساختن نوع دیگری از زندان حداقل کمتر ناخوشایند، وجود داشته باشد اما فرار از آنچه امریکایی ها با آن در حال حاضر مواجه هستند بسیار سخت تر است.
صنعت فرهنگ امریکا بدهی طولانی مدتی به سیاست کشور دارد از آنجا که رنگ خفیفی از سورئالیسم در هالیوود وجود دارد. سیاستمداران با شخصیت هایی بی گناه و مبری از فساد تصویر می شوند از جیمی استوارت در فیلم «آقای اسمیت به واشنگتن می رود» (۱۹۳۹) تا اورسن ولز در «همشهری کین» (۱۹۴۱) و رابرت ردفورد در «نامزد»(۱۹۷۲).
با انتخاب جوان سبزه رویی به نام جان اف کندی، برای اولین بار یک خوش چهره هالیوودی به کاخ سفید راه پیدا کرد. در سال ۱۹۶۰، تصویر کندی در خانه های امریکایی پخش می شد، در کنار او فردی شناخته شده تر و به مراتب کمتر جذاب به نام ریچارد نیکسون ایستاده بود. کندی به مانند یک مدل و یک گاوچران قلب های امریکایی را تسخیر کرد. هرچند او نمادی از بیسوادی نبود بلکه بالعکس در سال ۱۹۶۳ گفت: «جهل و بی سوادی…نظام اقتصادی و اجتماعی ما را به سمت شکست می برد.»
چهره جذاب دیگر صفحات تلویزیونی امریکایی ها رونالد ریگان بود. او یک بازیگر حقیقی بود که واقعا در نقش یک گاوچران بازی کرد. اما وقتی پای صراحت و دانش به میان آمد، نظر او مخالف جان اف کندی بود. حمایت اقتصادی او به نفع طبقه کارگر سفید باعث شد که بتواند میلیون ها نفر را متقاعد کند که به سیاست های «دولت کمتر» به معنی لغو برنامه های فدرال شامل آموزش و پرورش، «صبح را برای امریکا» به ارمغان خواهد آورد.
با بهره بردن از استعدادهای هالیوودی اش، ریگان ماهرانه نقش خود را به عنوان رییس جمهور ایفا کرد. ابتکار دفاع استراتژیک او، برای پایان دادن به جنگ هسته ای که استراتژی «انهدام قطعی و متقابل» نام داشت با نام مستعار «جنگ ستارگان» شناخته می شد. وضعیت پایدار ریگان به عنوان یک نماد جمهوریخواه، به توانایی های او، به مانند یک گاوچران ظلم ستیز با جذابیت یک ستاره فیلم، بستگی داشت هرچند که شانس هم این میان نقش ایفا کرد. به هرحال او در جنگ سرد به پیروزی در برابر میخائیل گورباچف دست پیدا کرد؛ رهبری که تلاش او در اصلاح اتحاد جماهیر شوری به فروپاشی آن شتاب بخشید.
جیمز کارویل، یک استراتژیست کمپین های انتخاباتی، برای ریاست جمهوری بیل کلینتون (که مانند کندی از جذابیت جنوبی بهره مند بود) یک عبارت را ابداع کرد «این اقتصاد است، احمق». عبارتی ساده و جاذب که تا امروز هم تقریبا بدون استثنا ادامه دارد. هنوز این عبارت را می توان به شکلی دقیق برای اقتصاد امریکا به کار برد که سمت حماقت بیشتری حرکت می کند.
در سال ۲۰۰۰، امریکایی ها برای جورج دبلیو بوش آماده می شدند. یک شاهزاده و مردی برای همه جا. در شجره نامه او خون آبی پدرش از ساحل شرقی به همراه یک شخصیت ساده تگزاسی وجود داشت. بوش ستاره سینما نبود اما در عوض یک بازیگر تبلیغاتی خبره برای سیاست های جنگ طلبانه به شمار می رفت.
امروز سرگرمی وارد مرحله جدیدی شده بنابراین سیاست هم تغییر کرده است. از شوهای تلویزیونی، فیلم های پرفروش تابستانی و رسانه های اجتماعی، تعداد بسیار زیادی از مردم مشغول این چیزها هستند به خصوص در ایالات متحده که همه چیز فیلتر نشده، آنی، بی امان و همیشه در دسترس است. تشنگی برای کسب دانش دقیق و بحث های پیچیده نظری با فاصله، بسیار کمتر از تشنگی برای الگوهای رفتاری جایگزینی مانند دوستان، لایک ها و فالوئرها است.
ترامپ وارد می شود. با تظاهرات و داد و بیدا کردن ها و جملات ۱۴۰ کارکتری با عنوان «طرح های سیاسی»، ستاره سابق تلویزیونی که به طور حتم می داند چگونه جماعت عصبانی را جذب کند و قابی برای بیان نارضایتی آن ها پیدا کند. ترامپ که خودش شایعه کرده بود «تلویزیون ترامپ» را به راه خواهد انداخت (در پی انتخاباتی که به نظر می رسید آن ر از دست دهد) پیروزی در این انتخابات را به رسانه های اجتماعی نسبت داده است.
برخی از رای دهندگان ترامپ ادعا دارند که «حسی مشترک» آن ها را به حرکت واداشته است. این حس از میان پیام های او مانند «رفاه و کاهش بدهی» و «اصلاح قوی مهاجرت» بیرون می آمد. اما نگاهی دقیق تر نشان می دهد که هیچ کارکرد واقعی برای این پیام ها وجود نداشت که درواقع به سختی می شد انسجامی در آن ها پیدا کرد.
آنچه طرفداران ترامپ واقعا به آن رای دادند، مثل بله قربان گفتن یک شاگرد به رییس اش است. یک فرد اقتدارگرای قاطع که بدون هیچ فکری هر کسی را از کشور اخراج یا دیپورت خواهد کرد. برای رای دهندگان، ترامپ سرود متکبرانه وین را دوباره سر می دهد: «اگر همه چیز سیاه و سفید نیست، من می گویم چرا جهنمی نیست؟» رای دهندگان به زمانی برگشتند که مردان سفید کابوهایی فاتح بودند.
با انتخاب ترامپ، که یک نژادپرست سفید را به عنوان مشاور ارشد و استراتژیست خود انتخاب کرده است، امریکا می تواند از قلمرو اورول هم عبور کند. این می تواند ویرانگر باشد اما ابرهای نقره ای امید هم وجود دارد. در نهایت یک مقاومت به پا می خیزد و این سیستم را از بین می برد. دوران ترامپ می تواند نئوفاشیسم جدیدی باشد، او ممکن است امریکایی را بسازد که برای مردم کمتر و کمتری کارگشا باشد در حالی که رای دهندگان مشغول اشتراک گذاشتن اخبار جعلی در رسانه های اجتماعی و عکس های گربه ها هستند. مردم به تدریج ظرفیت باقی مانده خود را برای ایجاد تمایز بین واقعیت زندگی و سایه های مجازی از دست می دهند.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.