زنـدگـی نامـۀ قـهرمـان ملـی «اسطورهء بزرگ شهادت» (۱۱ سنبله ۱۳۳۲- ۱۸ سنبله ۱۳۸۰)

17 سنبله 1393/

در دهکدۀ جنگلگ، در درۀ زیبای پنجشیر دیده به جهان گشود. پدرش دگروال دوست محمد خان، از افسران ارتش شاه بود. آن زمان، نظامیگری، حرفه‌یی با پرستیژی بود. نظم و انضباط را از پدر و مادر فرا گرفت. پنجشیر هم از او بلندآواز شد؛ چنان‌که «حیدربابا» از شهریار.
دورۀ متوسطه و دبیرستان را در لیسۀ استقلال به پایان رساند. mnandegar-3با گذر موفقانه از آزمون سراسری ورودی، وارد انستیتوت پلی تکنیک کابل شد. دانشجوی عادی نبود. روح بی قرار، احساس عدالتخواهی، میل به تغیر در سازوکار نظام سیاسی، ایده اسلامی کردن و انسانی ساختن دولت، مسعود را در مسیرهای پرپیچ وخم کارسیاسی-ایدیولوژیک قرار داد؛- مسیر خطرخیز و دشوار گذر. برای تحقق آرمان هایش، در پیوند با مهندس حبیب الرحمن، جوان نام آور جنبش‌های اسلامی، عضو «نهضت اسلامی افغانستان» شد.
همانند بسیاری از انقلابیون، پلی تکنیک را ناتمام رها کرد. در سال ۱۳۵۴ خورشیدی، در پیشاپیش یک واحد کوچک چریکی، در بازگشت از تبعیدگاهش پشاور، به دره پنجشیر برگشت. قراربود، کودتایی را که همرزمانش در آن ایام، در کابل، برضد رژیم داوود به ثمر می رساندند، یاری برساند. آن حرکت شکست خورد.- حرکتی که، خود در روزهای باروری فکری و سیاسی، اشتباهی تلقی اش کرد.
رژیم داود، به اثر کودتای شاخه نظامی حزب دموکراتیک خلق، سرنگون گردید. در همان راستا، ارتش سرخ افغانستان را اشغال کرد. درسال ۱۳۵۸ در راس یک واحد پارتیزانی، که خود آن را سامان داده بود، از راه نورستان و کنر به پنجشیر وارد شد؛ تا جهاد و مقاومت و مبارزه را برضد ارتش سرخ تدارک ببیند، این کار را انجام داد. در نبردهای نا برابر با یکی از بزرگترین قدرت‌های زمان، درگیر شد. ارتش سرخ و همپالکی ‌های داخلی آن را شکست داد و زمین‌گیر کرد. ارتش سرخ، با وجود ناخشنودی سران حزب بعد از، نه (۹) حملۀ ناموفق، ناگزیر با فرمانده، آتش بس کرد.
هم آنگاه بود که به چهرۀ افسانوی همهء تاریخ جنگ‌های آزادی خواهانه ء سرزمین کشور مبدل شد. نام و آوازه این ابرد مرد تاریخ(شیرپنجشیر) از مرزهای افغانستان گذشت و در سراسر قاره ها طنین انداز شد. احمدشاه مسعود، دگر نام آشنایی شده بود. در ردیف فرماندهان بزرگ نامش را نوشتند، از اسکندر کبیر تا مائو، چگوارا و خودش. عبدالله عزام ، مبارز و مجاهد نام آور عرب با خالد بین ولید، سردار بزرگ اسلام، مقایسه اش کرد، و از ناپلیون بناپارت بزرگترش خواند. رسانه های غرب او را «آخرین پارتیزان» دوران جنگ سرد لقب دادند. کارشناسان امور نظامی، درجایگاه درخشنده تیوریسن جنگ‌های پارتیزانی، ستایشش کردند.
در سال ۱۳۶۲ «شورای نظار « را، مرکب از فرماندهان احزاب جهادی، تاسیس کرد. در سال ۱۳۶۹، در بادگیرهای گزندهء «شاه سلیم» از توابع بدخشان، فرماندهان پراگندۀ جهاد را از سرتاسر افغانستان گردهم آورد و در صف یگانه، فشرده ساخت. فهم سیاسی، خبره‌گی نظامی، شجاعت، تحمل شگفتی آور برای بردوش کشیدن بار سنگین سختی‌ها و دسیسه ورزی ها، زهد و تقوای ابوذروار، قدرت گذشت در برابر دشمنان، او را در جایگاه برتر و قابل قبول نسبت به همرزمانش قرار می‌داد. گرفتار و دلبستۀ شعر و ادبیات بود. حافظ می‌خواند، مولوی و سعدی. این بزرگان با نفس رهنمای خود، ذهن و زبان این فرزند سرفراز خراسان را تلطیف می‌کردند. هم از این روی بود، که واژه‌یی دور از ادب و اخلاق از کلامش بیرون نمی‌آمد؛ هیچگاه و در مورد هیچکسی. نام عنودترین دشمنانش را هم با احترام بر زبان می‌آورد. روح متعالی اش از قساوت و درشتی‌یی که در تبار و اهالی جنگجویان و فرماندهان وجود دارد، تهی بود. سربازانش از او نمی‌ترسیدند، او را عاشقانه دوست داشتند. گر ترسی و حیایی بود از سر حرمت بود و عشق به فرمانده.
در بهار سال ۱۳۷۱، فرودگاه نظامی- هوایی بگرام را در شمال کابل به تصرف در آورد. جبل السراج تاریخی را پایگاه ساخت و کابل را محاصره کرد. فرستادۀ دولت نجیب (وکیل) بعد از یکی دو دور مذاکره تسلیم بدون قید وشرط دولت را اعلام کرد. مسعود، دگر فاتح نبرد سرد بود.- آخرین پارتیزان.
او، می‌توانست به عنوان فاتح اسطوره‌یی میدان‌های نبرد، به تنهایی اعلام نبرد کند؛ اعلام قدرت کند. جنرالان رژیم، که به او پیوسته بودند، می‌خواستند، اما او، با دوراندیشی کم نظیر و بی پروایی به غریزه قدرت و جاه طلبی، از رهبران زیج نشسته در پشاور خواست به کابل بیایند و دولت بسازند…
به هرتقدیر، درسال ۱۳۷۵، طالبان با حمایت کشورها و دولت‌های بیگانه به کابل و قلمروهای فرمانده، تهاجم کردند. بخش‌های زیادی از افغانستان را اشغال نمودند و امیدها را برباد دادند. باز فرمانده مسعود، یک‌تنه، با همرزمانش در برابر دومین اشغال، سینه سپر کرد و راه را بر مهاجمان بست و آرزو هایشان را نقش برآب کرد. فریاد رعد آسایی بود که خاموش نشد. مدعیان رقابت با این ابر اسطوره، فرار را بر قرار ترجیح دادند، و راهی سرزمین‌های بیگانه شدند. با وجود خشم مجاهدینش از مخالفان، با آن بزرگی و مهربانی‌یی که داشت، دشمنانش را به سرزمین‌ها و به قول غزالی، زاویه‌های سلامت فرستاد. به حق لقب قهرمان ملی را از آن خود کرد.
دنیا، با همه بی رحمی‌ها و بی‌عدالتی هایش نتوانست این سردار بزرگ پایان قرن را انکار کند. او را به اروپا دعوت کردند. هیچ خواستی مطرح نکرد، جز اینکه گفت به مخالفان در برابر مردم سرزمین مان کمک نکنید. از او، از آن اسطورۀ بزرگ نبرد و انسانیت، چه می‌خواستند؟ می‌دانیم. نوالۀ ناگزیر را گردن کج نکرد. چراکه میدانست : «نخل‌های بلند ایستاده می‌میرند».
سرانجام کید دشمنان – که ابعاد داخلی و خارجی داشت- به ثمر نشست و دو تروریست را در یک برنامۀ پیچیده و استثنایی به نام خبرنگار، وارد افغانستان کردند و قهرمان ملی را با انجام حمله انتحاری به شهادت رساندند. اکنون سیزده سال از شهادت آن بزرگ مرد می‌گذرد و نسل‌های امروز و فردا نام او را با افتخار و نیکویی یاد می‌کنند.

اشتراک گذاري با دوستان :