طنـز ما بـی نشاط شـد

کاکه تیغون/

mandegarنصیر احمد نشاط طنزنویس و شاعر دوست‌داشتنی ما دیشب(چهارشنبه ۶ سنبله) در پاکستان غریب‌مرگ شد.
بدبختانه او را فقط دوبار دیده بودم. خجالتی، آرام و جمع‌گریز بود. یک بار هم که او را می دیدی، نمی‌شد متوجه حزن و اندوه بی‌پایان او نشوی. گویی غم را بر چهرۀ او نقاشی کرده بودند: مردی همیشه سوگوار. هر بار که چیزی از او می‌خوانم، همین تناقض میان چهرۀ غمگین و تخلص نشاط او، پیش چشمم است. شاید برای آسان شدن روزهای غمبار زندهگی خود بیشتر از ما به نشاط ضرورت داشت ولی برای آفریدن نشاط برای ما هر چه در توان داشت انجام داد.
سال ۱۳۷۹ نزع کابل را چاپ کرد که گزینۀ طنزهای منظوم اوست. گل زقوم گزینۀ طنزهای منثور او از جانب انجمن قلم در سال ۱۳۸۹ در کابل چاپ شد.
متولد سال ۱۳۲۵ قریه بابا‌علی ولایت پنجشیر است. وقتی برای جلال نورانی شعر پیامبر طنز را نوشت از زادگاه خود به شوخی چنین یاد کرد:
شعر من نیست لایق استاد
عقل من، عقل توت و تلخان است
طنزنویسی را از جریدۀ ترجمان آغاز کرد جایی که اصلاً به عنوان مستخدم مصروف به کار بود. نصیر احمد نشاط به جز طنز منظوم و منثور، غزلیات، رباعیات و دوبیتی‌های غیر‌طنزی هم دارد. او از اساس‌گذاران و اولین همکاران گاه‌نامۀ طنزی شبخند در شهر پشاور پاکستان بود و از سال ۲۰۰۵ مسوولیت صفحۀ طنز و کارتون هفته‌نامۀ کابل را به عهده داشت.
بایسکل دارم به فکر لند‌کروزر نیستم
باهمه ذلت، مرید پوند و دالر نیستم
مثل خر بسیار زیر بار منت رفته‌ام
با همه آخور‌شریکی با خران، خر نیستم
هفتاد و سه سال روبهرو شدن با زندهگی، سه صنف درس خواندن در مکتب، آثار چاپ شده و چاپ نشده، قریب پنجاه سال تولید خنده در کشوری که برایش بسیار گریه داده بود، گمنامی همیشگی، انتظار بسیار برای چاپ آثار و داشتن یک چهرۀ سوگوار مقداری از دست‌آوردهای مردی است که دور از زادگاه خود در پاکستان دیگر تاب مریضی را آورده نتوانست و به سوی نشاط‌ گاه ابدی شتافت.
نداشت قلزم هستی گهر، دریغ دریغ
هزار بار شدم غوطه ور، دریغ دریغ
بهار عمر و جوانی گذشت در ذلت
خزان عمر دهد دردسر، دریغ دریغ
زمانه اهل ادب را ذلیل می سازد
نبوده راه ادب بی خطر، دریغ دریغ
کسی متاع هنر را به نیم جو نخرد
چو شلغم است متاع هنر، دریغ دریغ
قرائتی که نمودم ز سوره یاسین
اثر نداشته در گوش خر، دریغ دریغ
چگونه خرمن اوهام را بسوزانم؟
نداشت اخگر هزلم شرر، دریغ دریغ
ز جهل و شر‌طلبی، طعنه‌خور خر شده‌ایم
بشر که گفته به عُمال شر؟ دریغ دریغ
ز تلخ گویی طبع مکدرم خجلم
نخورده طوطی طبعم شکر، دریغ دریغ
به شام عمر رسیدم، سخن تمام نشد
شب ممات بود بی سحر، دریغ دریغ

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.