فـریاد بـی‌صـدا؛ روایت زنـده‌گی یـک دختـر معـلول!

شنبه 27 عقرب 1396/

ابومسلم خراسانی- ماندگار/
برگ درختان آسایشگاه پیر هرات خزان زده شده و هوای سرد پاییزی برگ های درختان را تکان می دهد؛ فضای این آسایشگاه پُر از برگ های زردرنگی است که از شاخه‌های درختان به زمین فرود آمدند. دختران و پسران زیادی در گوشه و کنار این آسایشگاه دیده می شوند، یکی بالای ویلچر نشسته است و دیگری با عصای سفیدش بالای برگ های خزان زده قدم می زند اما در سوی دیگر؛ لبخند یک دختر خُردسال با دندان های سفید نقره‌گونه اش مانند نور آفتاب می درخشد. بالای یک ویلچر کهنه نشسته و اطرافش را خیره خیره نگاه می‌کند.
فریاد بی صدا شش سال سن دارد. دختری که با معلولیت جسمی و ذهنی دست و پنجه نرم می کند. داستان زنده‌گی اش غم انگیز است مسوولان حوزۀ پنجم فریاد بی صدا را از ناحیۀ هشتم شهر هرات از میان یک قبرستان قدیمی پیدا کردند. انگار خانواده اش او را در وسط همین قبرستان رها کردن تا بمیرد و فریاد بی صدا روزها تشنه و گرسنه در میان انبوهی از گورهای نفس کشده و فریاد زده است. بعد نیروهای امنیتی فریاد را از میان قبرستان کهنه به آسایش گاه پیر هرات می آوردند.
عبدالرحیم رادمنش مدیر بخش مددکار این آسایش گاه اولین کسی است که فریاد بی صدا را بعد از تحویل-گیری دیده است. او در صحبت با روزنامۀ ماندگار می گوید: زمانی که فریا بی صدا را به آسایش گاه آوردند در حال جان دادن بmandegare-3ود و پوست بدن اش به علت برخورد زیاد شعاع آفتاب به کُلی زخمی شده بود.
آقای رادمنش در ادامه علاوه می کند که دست ها و پاهای فریاد بی صدا ورم کرده بودند و اگر پولیس دیرتر خبر می شد شاید اکنون او زنده نبود و ما لبخند زیبا و دندان های سفید نقره گونه او را هرگز نمی دیدیم. فریاد بی صدا اکنون سه ماه می‌شود که در این آسایش گاه زنده‌گی می کند.
چرا فریاد بی‌صدا؟
این دختر نمی تواند حرف بزند فقط آنچه که انجام می دهد لبخند ملحی ست که گاهی بر لب هایش می شکفد و شاید درد درونی خود را با همین لب خندها بازگو می کند. رقیه حیدری عضوی نهاد خیریۀ پیر هرات در کنار تخت خواب فریاد بی صدا نشسته است از او می پرسم که چرا اسم اش را فریاد بی صدا گذاشتند؟ بعد از یک مکثی برایم پاسخ می دهد برای اینکه فریادهای او را کسی نشنید حتا فامیل اش صدای او را نشنیدند، در میان مرده گان و قبرهای کهنه این دختر ناتوان و معلول روزها گریه و فریاد زده و به جز از مرده گان دیگران صدای او را نشنیدند از این رو اسم اش را فریاد بی صدا گذاشتیم.
در کنار تخت خوابی فریاد بی صدا یک پسر و یک دختر دیگر هم بالای تخت های شان نشسته اند آن ها هم مانند فریا بی صدا نام های مستعار دارند بانو حیدری در ادامه علاوه می کند: از این که نام این ها نمی دانستیم برای شان نام انتخاب کردیم.
فامیل فریاد بی صدا؛ احتمالاً معتاد بوده است
مسوولان این نهاد خیریه می گویند، به احتمال زیاد فامیل فریاد بی صدا معتاد به مواد مخدر بود و برای آرامی فریاد بی صدا از مواد مخدر استفاده می کردند. رقیه حیدری عضوی این نهاد خیریه می گوید در روزهای اول همیشه فریاد بی صدا بیمار و بی‌خود بود و هیچ غذایی نمی خورد؛ بعد از مراجعه به پزشک ثابت شده که فریاد بی صدا معتادی به مواد مخدر بوده است یا فامیل اش معتاد به مواد مخدر بوده است.
برعلاوه معتاد بودن به مواد مخدر فریاد بی صدا عقب مانی ذهنی هم دارد. عبدالعلی بارکزی مسوول نهاد خیریۀ پیر هرات که روان شناس هم است عقب مانی ذهنی فریاد بی صدا را متأثر از مواد مخدری می دانند که استفاده کرده است.
آقای بارکزی امیدوار است که در آینده ها فریاد بی صدا سلامتی ذهنی اش را به دست بیاورد. او می افزاید: افراد زیاد را دیده ام که بعد از چند سال مراقبت به کمک روان درمانی و پزشک توانسته است سلامتی ذهنی خود را بدست بیاورند. با گذشت سه ماه فریاد بی صدا دوباره کم کم صحت یاب شده است او اکنون می تواند بنشیند غذا بخورد و لب خند بزند.
کودکان آسیب پذیرترین قشر در جامعه هستند که بیشترین آسیب‌ها را در کشور جنگ‌زدۀ مانند افغانستان متقبل می‌شوند. فریاد بی‌صدا از جمله هزاران کودک است که صدای درد و فریاد غصه یی شان به گوشی نرسیده است. هزارن معلول میراث سه دهه جنگی است که بیشترین قربانی اش زنان و کودکان بودند. آقای بارکزی آینده فریاد های بی صدا را که در اطراف ما کم هم نیستند مبهم و تاریک می داند. او علاوه می کند به غیر از خدا و مردم این ها هیچ کسی دیگر را ندارند وی از مردم می خواهد مسولیت انسانی و دینی خود را در برابر فریادهای بی صدا ادا کنند.
گفتنی است که آسایش گاه و بنیاد خیریه پیر هرات در سال ۱۳۷۹ تاسیس شده و این نهاد تا حال توانسته به بیش از ۷هزار معلول کمک کند و همین اکنون هم ده ها تن در این نهاد مصروف تعلیم و آموزش کورس های حرفه یی هستند این بنیاد در سمت چپ جاده ی گازرگاه موقعیت دارد.

اشتراک گذاري با دوستان :

Comments are closed.